« ای پسران دانش ! » چشم سر را پلک بآن نازکی از جهان و آنچه در اوست بی بهره نمايد ، ديگر پرده آز اگر بر چشم دل فرود آيد چه خواهد نمود . بگو ای مردمان ! تاريکی آز و رشک روشنائی جان را بپوشاند ، چنانکه ابر روشنائی آفتاب را . اگر کسی بگوش هوش اين گفتار را بشنود پر آزادی بر آرد و بآسانی در آسمان دانائی پرواز نمايد . « دریای دانش »
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ شعر ِ مهرداد مهرجو ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برد مرا به اینجایم که هستم
اینجای هنوز جایی برای نفس کشیدن هست هنوز جایی
به باور داشتِ داشته ها برای رویش برای پویش در این خاک برویانم در این خاک برویانم روئیدنی به بودنت آنی که هستی پوئیدنی به بودنمان آنی که هستیم انسان !
« بنام خداوند يکتا »
ستايش بيننده پايندهای را سزا است که بشبنمی از دريای بخشش خود آسمان هستی را بلند نمود و بستاره های دانائی بياراست و مردمان را ببارگاه بلند بينش و دانش راه داد و اين شبنم که نخستين گفتار کردگار است ، گاهی بآب زندگانی ناميده ميشود چه که مردگان بيابان نادانی را زنده نمايد ؛ و هنگامی بروشنائی نخستين .
و اين روشنی که از آفتاب دانش هويدا گشت ، چون بتابيد جنبش نخستين نمودار و آشکار شد و اين نمودارها از بخشش دانای يکتا بوده اوست داننده و بخشنده و اوست پاک و پاکيزه از هر گفته و شنيده .بينائی و دانائی گفتار و کردار را دست از دامن شناسائی او کوتاه . هستی و آنچه از او هويدا اين گفتار را گواه . پس دانسته شد نخستين يخشش کردگار گفتار است و پاينده و پذيرنده او خرد .اوست دانای نخستين در دبستان جهان و اوست نمودار يزدان . آنچه هويدا از پرتو بينائی اوست و هر چه آشکار، نمودار دانائی او . همه نامها نام او و آغاز و انجام کارها باو . نامه شما در زندان باين زندانی روزگار رسيد . خوشی آورد و بر دوستی افزود و ياد روزگار پيشين را تازه نمود . سپاس دارای جهان را که ديدار را در خاک تازی روزی نمود . ديديم و گفتيم و شنيديم . اميد چنان است که آن ديدار را فراموشی از پی در نيايد و گردش روزگار ياد او را از دل نبرد و از آنچه کشته شد گياه دوستی برويد و در انجمن روزگار سبز و خرم و پاينده بماند . اينکه از نامه های آسمانی پرسش رفته بود ، رگ جهان در دست پزشک دانا است ، درد را می بيند و بدانائی درمان ميکند . هر روز را رازی است و هر سر را آوازی . درد امروز را درمانی و فردا را درمان ديگر . امروز را نگران باشيد و سخن از امروز رانيد . ديده ميشود گيتی را دردهای بيکران فرا گرفته و او را بر بستر ناکامی انداخته . مردمانيکه از باده خود بينی سر مست شده اند پزشک دانا را از او باز داشته اند . اينست که خود و همه مردمان را گرفتار نموده اند . نه درد ميدانند نه درمان ميشناسند .
« دریای دانش »